پارت چهل و یک :

عصبانی‌تر از قبل تشر زد:
_ مگه با تو نیستم؟ دردت چیه رفتی دکتر؟
از سوالش فهمیدم که کامل در جریان ماوقع قرار ندارد. بااستیصال به هومن نگاه کردم، بلکه به دادم برسد و مرا از گیجی نجات دهد. آذر مقابلم ایستاد و سد نگاهم شد. نفس داغش به صورتم خورد. آن وقت بود که پی به سرمای تنم بردم.
_ منو محرم نمی‌دونی؟! منی که خون و گوشتم با تو یکیه؟!
صدایش از فرط خشم می‌لرزید. نگاهش طوری بود که برØ

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۸ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۴۲۵ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • م

    0

    با این قرصا فکر کنم امروز آذرو پرپر کنه 🤔

    ۱ سال پیش
  • رویا ملکی نسب | نویسنده رمان

    😁😁

    ۱ سال پیش
  • م.ر

    1

    ای بابا افرا از دست رفت

    ۱ سال پیش
  • رویا ملکی نسب | نویسنده رمان

    😈😈

    ۱ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️